شاید خیلی از داخلی ها تصویرش رو ٫ توی تلویزیون دیده باشن . نمی دونم مسیحی بود ٫ زرتشتی بود ٫ نمی دونم چه دین و مذهبی داشت ؛ نمی دونم چه مرام و مسلکی داشت ؛ فقط می دونم که مسلمون نبود چه برسه به این که شیعه باشه ولی جمله ای گفت که من از مسلمون بودن و شیعه بودن خودم شرمنده شدم . گفت :
درسته که حسین توی دین ما نیست ولی توی دید ما هست ...
والسلام
پدرخوانده - سلمان
آبدارچی
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1382 ساعت 10:45 ب.ظ
کتایون
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1382 ساعت 12:10 ق.ظ
سلام .... منم دیدم ....اما خب ... چرا شرمنده ... ما هم همینو میگیم فقط یکی دیگه با صدای بلند گفت همین ... مثل مسلمونایی که میرن کلیسا و نذر میکنن ... نهایت زیبایی رسیدن به شعور و درک نور هست ..
شرمنده از این که مسلمونم اما درست اهمین الان ساعت ۱۰ صبح روز عاشورا نشستم جلوی سیستم ..
کتایون
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1382 ساعت 12:11 ق.ظ
در ضمن لوطی من میدونم چطوری باید برین تو روزی ولی متاسفانه بلد نیستم فایل کپی کنم و براتون بفرستم ... اینم از مشکلات بی سوادی :(
اَلْسَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَةَ اللّه،وَابْنَ خِیَرَتِهِ
امین پیام
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1382 ساعت 08:23 ق.ظ
سلام من هم این ایام رو تسلیت میگم اقا سلمان بازم معرفت خودت من از این به بعد علاوه بر خوندن مطالب نظر هم میدم راستی تا یادم هست سلام لوتی.سه سنگ جات خالی بود. خدا حافظ
واقعا خوشحال میشم از نظراتت استفاده کنم ممنون عزیز دل
[ بدون نام ]
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1382 ساعت 10:27 ق.ظ
اینجا روز ها چه سریع می گذرند . اینجا من از یاد می برم که تا پایان اسفند چقدر مانده است ! وای به حال روزهای پاک و سرخ محرم .. راستی همین روز ها بود که حسین را سر بریدند انگار ! چه پست شده ام می بینی ؟ یادش به خیر با چه سماجتی آن روسری مشکی رنگ و رو رفته را سر میکردم از پشت گره می زدمش و بدون پنهان کردن صورتم زیر نقاب رنگها از خانه بیرون می زدم و می گذاشتم لبهایم زیر آفتاب خشک شوند و ترک بخورند و من خونین لب بودن و دم از تشنگی نزدن ها را برای چند لحظه ای شاید احساس نمایم . یادم هست بوی قیمه های نذری را و قدم های آرام مادر بزرگ که می آمد و می گریست و تعزیه های کودکیش را در ذهن مرور می کرد و با آن تسبیح زیبایش مدام می گفت : یا با عبدا... یاد شله زرد های مادر به خیر با آن بوی گلاب و زعفران و خطوط مبهم دارچین که فاطمه و حسین را مهمان سفره هامان می کرد ... این روز ها اما دیگر روسری سیاهم را گم کرده ام انگار . دیگر از پنجره های اطراف طنین " آب مهریه ی زهرا است " نمی آید هیچ . مادر بزرگم چند وقتی است که دیگر " پشت زمان ها مرده است و روی حوصله ی نور ها دراز کشیده است " و مادر این روز ها شیشه گلابش خالی است و بوی شله زردش برایم رویایی شیرین و من خود از همه ره گم کرده تر گشته ام ! زیراین همه رنگ و نقاب باز هم روز هایم یکسانندو کسالت آور . دلم بد جوری قیمه می خواهد و تخم شربتی . آن وقتها بی هراس از نگاه های دیگران گوسفند ها را که سر میبریدند خون گرمشان که روی زمین راه باز میکرد انگشت می کشیدم و سرخی دستانم را خطی میکردم روی پیشانی و به یاد می آوردم ظهر عاشورا صحرا از دست آفتاب در آتش نمی سوخت گرمای خون بود که می سوزاند سینه ی عطشان خاک را ... من اینجا خیلی چیز ها را از یاد برده ام تا کنون . نوایی می آید کسی می گوید : لباسهای مشکی ات را بر تن کن . آری همین روز ها بود که حسین را سر بریدن یادم باشد همین روز ها بود که حسین را سر بریدند ...... یادم باشد کربلا یعنی نرفتن زیر بار _________ یا حق
دشمن شرمنده رفیق - نه به مولا خودت عین مرام و مسلمونیی - اونا دیدشو دارن ما خودشو - پایدار
کتایون
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1382 ساعت 06:18 ب.ظ
سلام ....اگه ساعت ده صبح هنوز پای سیستمی ...میدونی مشکل رو باید از جای دیگه حل کنی ... چون هیچ انسانی با اعتراف خالی به کمالی دست نیافته ...موفق باشین
ممنون که باز هم به ما سر زدی .. من خودم رو گفتم و قصدم اعتراف یا چیزی شبیه به این نبود فقط هدفم این بود که بگم نسبت به اون عزیز دل که اون حرف رو گفت احساس کوچکی و شرمندگی می کنم که خودم رو مسلمون و شیعه علی می دونم و پیرو راه حسین ولی می بینم که حسین توی دید من خیلی کمتر هست من خیلی کمتر بهش فکر می کنم .. ممنون بازم بهم سر بزن
خالیم . خالی تر از همیشه . به چیزی که ندارم تظاهر نمیکنم . اما خالی بودن اذیتم میکنه . مشکل اینجاست که نمیخوام ذهنمو جز با چیزایی که فکر پشتشونه پر کنم. میخوام کسایی باشن که باهاشون بحث کنم.
سلام... کتایون جان من با شما کار دارم به من یک ایمیل بزن از طریق وبلاگم.ممنونم.
افسون
چهارشنبه 13 اسفندماه سال 1382 ساعت 12:20 ب.ظ
سلام. من اما رفتم روز عاشورا صبح رفتم هیئت عزاداریها و جالبتر از اون دیدم که افغانهای مقیم اهواز با سوز و گداز بیشتری نوحه سرایی می کردن و واقعا اسم مراسم اونها رو میشه گذاشت عزاداری سیدالشهداء . ولی خب بازهم ما شیعه ها چیزهایی داریم که اونا ندارن قبول نداری باباجون. بای
سلام .... منم دیدم ....اما خب ... چرا شرمنده ... ما هم همینو میگیم فقط یکی دیگه با صدای بلند گفت همین ... مثل مسلمونایی که میرن کلیسا و نذر میکنن ... نهایت زیبایی رسیدن به شعور و درک نور هست ..
شرمنده از این که مسلمونم اما درست اهمین الان ساعت ۱۰ صبح روز عاشورا نشستم جلوی سیستم ..
در ضمن لوطی من میدونم چطوری باید برین تو روزی ولی متاسفانه بلد نیستم فایل کپی کنم و براتون بفرستم ... اینم از مشکلات بی سوادی :(
سلام.حالتون خوبه؟ السلام علیک یا ابا عبد لله
سلام منم اومدم بگم امروز صبح تونستم با سیستم خودم برم چت روزی فکر نکنم مشکل از جاوا باشه . امیدوارم تونسته باشم مشکلتو حل کنم :ی :ی :ی
اَلْسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللّه
اَلْسَّلامُ عَلَیْکَ یابْنَ رَسُولِ اللّه
اَلْسَّلامُ عَلَیْکَ یا خِیَرَةَ اللّه،وَابْنَ خِیَرَتِهِ
سلام
من هم این ایام رو تسلیت میگم
اقا سلمان بازم معرفت خودت من از این به بعد علاوه بر خوندن مطالب نظر هم میدم
راستی تا یادم هست سلام لوتی.سه سنگ جات خالی بود.
خدا حافظ
واقعا خوشحال میشم از نظراتت استفاده کنم ممنون عزیز دل
اینجا روز ها چه سریع می گذرند . اینجا من از یاد می برم که تا پایان اسفند چقدر مانده است ! وای به حال روزهای پاک و سرخ محرم ..
راستی همین روز ها بود که حسین را سر بریدند انگار ! چه پست شده ام می بینی ؟ یادش به خیر با چه سماجتی آن روسری مشکی رنگ و رو رفته را سر میکردم از پشت گره می زدمش و بدون پنهان کردن صورتم زیر نقاب رنگها از خانه بیرون می زدم و می گذاشتم لبهایم زیر آفتاب خشک شوند و ترک بخورند و من خونین لب بودن و دم از تشنگی نزدن ها را برای چند لحظه ای شاید احساس نمایم .
یادم هست بوی قیمه های نذری را و قدم های آرام مادر بزرگ که می آمد و می گریست و تعزیه های کودکیش را در ذهن مرور می کرد و با آن تسبیح زیبایش مدام می گفت : یا با عبدا...
یاد شله زرد های مادر به خیر با آن بوی گلاب و زعفران و خطوط مبهم دارچین که فاطمه و حسین را مهمان سفره هامان می کرد ...
این روز ها اما دیگر روسری سیاهم را گم کرده ام انگار . دیگر از پنجره های اطراف طنین " آب مهریه ی زهرا است " نمی آید هیچ . مادر بزرگم چند وقتی است که دیگر " پشت زمان ها مرده است و روی حوصله ی نور ها دراز کشیده است " و مادر این روز ها شیشه گلابش خالی است و بوی شله زردش برایم رویایی شیرین و من خود از همه ره گم کرده تر گشته ام ! زیراین همه رنگ و نقاب باز هم روز هایم یکسانندو کسالت آور .
دلم بد جوری قیمه می خواهد و تخم شربتی . آن وقتها بی هراس از نگاه های دیگران گوسفند ها را که سر میبریدند خون گرمشان که روی زمین راه باز میکرد انگشت می کشیدم و سرخی دستانم را خطی میکردم روی پیشانی و به یاد می آوردم ظهر عاشورا صحرا از دست آفتاب در آتش نمی سوخت گرمای خون بود که می سوزاند سینه ی عطشان خاک را ...
من اینجا خیلی چیز ها را از یاد برده ام تا کنون .
نوایی می آید کسی می گوید : لباسهای مشکی ات را بر تن کن . آری همین روز ها بود که حسین را سر بریدن یادم باشد همین روز ها بود که حسین را سر بریدند ......
یادم باشد
کربلا یعنی نرفتن زیر بار _________ یا حق
دشمن شرمنده رفیق - نه به مولا خودت عین مرام و مسلمونیی - اونا دیدشو دارن ما خودشو - پایدار
سلام ....اگه ساعت ده صبح هنوز پای سیستمی ...میدونی مشکل رو باید از جای دیگه حل کنی ... چون هیچ انسانی با اعتراف خالی به کمالی دست نیافته ...موفق باشین
ممنون که باز هم به ما سر زدی .. من خودم رو گفتم و قصدم اعتراف یا چیزی شبیه به این نبود فقط هدفم این بود که بگم نسبت به اون عزیز دل که اون حرف رو گفت احساس کوچکی و شرمندگی می کنم که خودم رو مسلمون و شیعه علی می دونم و پیرو راه حسین ولی می بینم که حسین توی دید من خیلی کمتر هست من خیلی کمتر بهش فکر می کنم .. ممنون بازم بهم سر بزن
وبلاگ جالبی داری. به وبلاگ اجتماعی – سیاسی من هم سر بزن. قول میدم مشتری شی. ضمناً نظر یادت نره ;)
خالیم . خالی تر از همیشه . به چیزی که ندارم تظاهر نمیکنم . اما خالی بودن اذیتم میکنه . مشکل اینجاست که نمیخوام ذهنمو جز با چیزایی که فکر پشتشونه پر کنم. میخوام کسایی باشن که باهاشون بحث کنم.
سلام...
کتایون جان من با شما کار دارم به من یک ایمیل بزن از طریق وبلاگم.ممنونم.
سلام.
من اما رفتم روز عاشورا صبح رفتم هیئت عزاداریها و جالبتر از اون دیدم که افغانهای مقیم اهواز با سوز و گداز بیشتری نوحه سرایی می کردن و واقعا اسم مراسم اونها رو میشه گذاشت عزاداری سیدالشهداء .
ولی خب بازهم ما شیعه ها چیزهایی داریم که اونا ندارن قبول نداری باباجون.
بای
سلام عزیز لطف کردی بهم سر زدی
برام قوت قلبه
کارت عالیه
.................
سلام راستش تا اومدم یه چیزی بنویسم مغزم هنگ کرد (هههه)